|
>>>دست نوشته های یک ...!<<< |
|
۱۳٩٠/۱۱/٤
۱۳٩٠/۱٠/۱٢ پیش از خواب دندان هایش را چِک میکرد.بعد از پوشیدن لباس زیپ شلوارش را چک می کرد.هر ساعت گوشیِ موبایلش را چک میکرد. گاهی ایمیلش را چک می کرد.مقابل آینه صورتش را چک می کرد. موقع خروج کلیدهایش را چک می کرد.هر ماه موجودیِ حساب بانکیش را چک می کرد.دورادور معشوقه ش را چک می کرد.قبل از استارت زدن دنده را چک میکرد.یک روز تصمیم گرفت دیگر چیزی را چک نکند...هر روز تصمیمش را چک می کرد.
۱۳٩٠/٩/۱٤
نگو اینجا صیادها به جای مرغابی جبرئیل شکار می کنند، نگو تقصیر اُدعونی هاست که اِستَجِب لَکُم نشد؛ برای اینکه باور کنیم در آسمان این کلاغشهر، از همه چیز ردی هست جز از فرشته های تو انصافا" لازم نیست گالیله باشیم ۱۳٩٠/۸/۱٧ بعضی از آدمها گردند .بعضی لوزی شکل و بعضی هوزلولی البته با همین املا. ۱۳٩٠/٧/۱٩
عباس صفاری ۱۳٩٠/٧/۱٥
دیشب حامله شد. دست خودم نبود. هر کاری کردم پیشگیری کنم نشد که نشد؛ زندگی این حرفها حالیش نمی شود. وقتی خسته است و کمی هم مست است و حالش خراب است گوشش به هیچ حرفی بدهکار نیست. اولین بارش هم نیست. دیگر زیاد مقابله نمی کند، هر از گاهی که می بیند دوباره وضعم خراب است همینطور می گذارد کارم را بکنم ولی اینبار به نظرم حامله شده است، مستی و بی خیالی و بی فکری بالاخره کار دستم داد. بچه ام را نگه می دارم. اسمش را هم فعلا می گذارم گاف. بعدا که بزرگ شد از خودش می پرسم چه اسمی را بیشتر دوست دارد، تا با آن صدایش بزنم. او آدم خوبی می شود. گیاهخوار می شود. باهوش می شود، ولی تنبل و خودخواه و مغرور نمی شود. او دکتر نمی شود؛ او نقاش می شود. او خوش قیافه است و قد بلند هم می شود، ورزش می کند، ولی اصلا زیاده روی نمی کند. او برعکس بقیه آدمها می شود : او با تک تک آدمها فرق دارد ولی خودش این را نمی داند. او خوشبخت می شود. او به دانشگاه می رود. او یک روز در دانشگاه عاشق می شود و یک روز در عشق شکست می خورد. او دوباره عاشق می شود و دوباره شکست می خورد. ولی نا امید نمی شود. او یک درخت می کارد، و هیچ روزی فراموش نمی کند به آن آب بدهد. او کتاب می خواند. او عینکی است، و لنز هم نمی گذارد. او فکر می کند، ولی فقط به اندازه ی لازم. او زیاد حرف نمی زند، ولی سکوت هم نمی کند. زیاد می خندد، ولی قهقهه نمی زند. او خیلی آرام راه می رود. او همه ی این کارها را می کند، و تمام آدمهای دیگر را هم مثل خودش می بیند. نه نه، اشتباه می کنم. من هیچ کدام از اینها را نمی دانم. من نمی دانم او چه کسی می شود. من نمی توانم برای اینکه او چگونه چنگال را دستش بگیرد تصمیم بگیرم. او شاید دلش خواست چاقوکش شود. شاید از دروغ گفتن لذت ببرد. شاید موهایش را بلند کند و چاق شود. شاید یک روز توی یک صف بزند و نوبت آدمهای پشت سرش را رعایت نکند. شاید یک روز در خیابان تصادف کند و فرار کند. شاید یک نفر را بدبخت کند. نه؛ ولی انقدرها هم بد نمی شود. حالا ممکن است هیچ کدام از کارهایی را که من دوست دارم نکند، ولی خیلی هم آدم بدی نمی شود. چقدر تنها می شود، او مثل خودم می شود. گناه دارد. بچه ام را می اندازم. از این به بعد هم بیشتر دقت می کنم تا هر وقت ترتیب زندگی را دادم حامله نشود. درست نیست...بچه گناه دارد. ۱۳٩٠/٦/٢٢
توی سر پایینی انداخته و ترمزش بریده، باد به صورتش می خورد و شاد است. او یک ماهی است که از آب بیرون افتاده و دهانش را عاجزانه باز و بسته می کند و در حال مرگ است. نمی دانم روی چه حسابی، در طول این مدت که اینطور جان داده، نمرده! من آرزوی مرگش را نمی کنم ولی شما هم اگر هر چند روز یک بار، یک سفره ماهی جلوی رویتان بالا و پایین می افتاد و پوشش روی آبشش هایش را وحشیانه تکان می داد و آخرین زورش را برای زنده بودن می زد، دلتان می سوخت و دوست داشتید زود تر راحت شود . شاید یک نوع ماهی نادر است که عادت به در حال جان دادن زیستن دارد، یا از آن نوع ماهی هایی است که توی لجن و نه آب زندگی می کنند و به برکه های گل آلود و متعفن و جان کندن راضی و دلخوشند، شاید هم یک دوزیست باشد، نمی دانم. دوستم می گوید او یک آدم با فهم و شعور یک تک سلولی بسیار ابتدایی است، وقتی هم که گرسنه اش باشد می گوید: او یک آدم با شعور در حد سالاد کاهو است. او شاید ماهی، دوزیست یا یک موجود ناشناخته باشد ولی به دلایل زیاد و کاملا قابل قبولی حتم دارم که او یک آدم نیست. دقیقا وقتی او دوباره کمی آب گندیده برای زنده ماندن پیدا کند، پرده دوم این درام شروع می شود و هر بیننده ای را به گریه می اندازد.
پ.ن: مهم این نیست که آدم بداند حق با اوست یا نه...واقعا اهمیتی ندارد. چیزی که مهم است این است که کاری کند که هر کسی دلش نخواهد توی کارش دخالت کند...بقیه ش هر چه هست مهمل است. مرگ قسطی/لویی فردینان سلین ۱۳٩٠/٦/۱٥ کارهایِ برجستهای که آدمی به پیروی از وسوسهای درونی میکند باید ناگفته بماند؛ همینکه آن را به زبان بیاوری و از آن لاف بزنی چیزی بیهوده و بیمعنی جلوه میکند و پست و بیمقدار میشود.
۱۳٩٠/٤/٢٩
بیا ودکا بخوریم. تأثیرش بیبر و برگرد است. نباید ازش غافل شد، و گرنه در این سیارهای که پروردگار هم فراموشش کرده، آخرین رویاهای شیرینمان را هم از دست میدهیم...
سوظن / فریدریش دورنمات
۱۳٩٠/۳/۳٠
رویا سرزمین مناسبی است برای زندگی کردن، وقتی که توجیهی برای واقعیت نداری ...
[ خانه دوست| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه دوست قدیمی ها پست الكترونيك پرشينبلاگ |
